سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
*کوچه پس کوچه های رفاقت*


*کوچه پس کوچه های رفاقت*

   1   2      >

تا نگاه میکنی وقت رفتن است و باز هم ؛ همان حکایت همیشگی ...


باید بروم ...


سرنوشتم ، آینده ، زندگی و همه چیزم به رفتن و نماندنم بستگی دارد ...


باید بروم ...


میگویند 25 درصد سرنوشت و آینده ام همین خرداد رقم میخورد ...


امتحان نهایی ...


درس ... سرنوشت ...


درس ... آینده ...


درس ... زندگی ...


درس ... درس ... درس ... درس ... درس ... درس .............


باید بروم درس بخوانم تا آینده ی نه چندان دورم را بسازم ...


آینده و سرنوشتی که خودم میسازمشان ...


با دست خودم .........


دلم میگوید ؛  نرو ... بمان ... مانند همیشه هر روز بیا و در این دنیای مجازی بگرد ...


شاد باش ... به دور از تمام دغدغه و دلمشغولی ها ... بیخیال همه چیز باش ...


اما عقلم میگوید نمان ... نباید بمانی ...


میگوید اگر بمانی خودت با دستان خودت آینده ات را خراب میکنی ...


به قول معروف گند میزنی به آینده ات ...


باید بروی که اگر فردا و پس فردا به آن آینده  رسیدی ،


یکی ؛ دو سال دیگر افسوس و حسرت این روزها را نخوری ...


اگر یک ماه رفتی ، دوباره باز میگردی ... دوباره میشوی همان زهرای همیشگی ...


اما اگر نرفتی و ماندی بعدها حسرت میخوری ...


حسرت همین یک ماه را ...


خیلی سخت است ... نمیدانی به دلت گوش کنی یا به عقلت ...


پدرم میگوید درس بخوان ... در این دوره زمانه تحصیل حرف اول را میزند ...


مادرم میگوید درس بخوان ...


درس ... درس ... درس ...


سخت است رفتن ... سخت است دل کندن از تمام کسانی که هر روز آنها را


در این دنیای خبیث مجازی میدیدی و بهشان عادت کرده بودی .... عادت ...


اما ... باید بروم ... چاره ای نیست ...


وقتی  ببینی که داری به چیزهایی که آینده ات را میسازند نزدیک میشوی ؛


یک حس خاص در درونت شروع به تلاطم میکند ... یک حس عجیب ...


یک حسی که به تو میفهماند که دیگر کوچک نیستی ...


بزرگ شدی ... شاید هم باید کم کمک دیگر بزرگ شوی ...


به تو نشان میدهد داری وارد مرحله ای از زندگیت میشوی که در آن


شیطانی و هیاهو و جنب و جوش و گستاخی و هزار چیز دیگر که تا همین الآن هم


شاید داشتی ، در آن معنا و مفهومی ندارد  ...


باید بزرگ شوی دیگر ... چه بخواهی و چه نخواهی ... زوری است ... مجبوری ...


خیلی سخت است تمام این 17 سال زندگیت را بگذری پشت دیوار ذهنت و


وارد دنیای جدیدت شوی ... دنیایی که میگویند باید خانوم شوی ... خانوم ...


17 سال زندگی چیز کمی نیست .... میشود 6205 روز ... زیاد است ... خیلی زیاد ...


به اندازه ی تمام این 6205 روز شیطانی کردم ... شاد بودم ... اذیت کردم ...


عاشق زندگی و دنیایم بودم ... ع ا ش ق ....


اما الآن به جایی رسیده ام که باید این دنیای عاشقانه ام تبدیل به خاطرات شود ...


خاطراتی شیرین ... حتی شاید هم تلخ ...


و جز خاطره چیز دیگری نباید از آن باقی بماند ...


خاطره ........ !!!!!


سخت است 17 سال زندگیت بشود خاطره ... سخت است .... درد دارد ...


دعا



زهرا نوشت 1 : سیده هانا راست میگفت ؛ لذت درس خواندن را اجبار از ما میگیرد ...


زهرا نوشت 2 : در لحظات آسمونیتون برام دعا کنین امتحانامو با موفقیت بگذرونم ...


زهرا نوشت 3 : تا یک ماه دیگه خدانگهدارتون ... به امید دیدار ... یا حق .....



نوشته شده در چهارشنبه 27/2/91ساعت 7:2 عصر بهـ دستانــ زهرا نظرات ( ) |

 


صبحگاهی که قدم های کودکانه ام را به کلاس درس گذاشتم ،


هیچ نمیدانستم فرشته ای زمینی به نام معلم هدیه ای به من خواهد داد ،


سبدی پر از سیب سرخ عشق ...


بر صندلی چوبی خاطرات خوش کودکی نشستم


و مشتاقانه سهیل سخن را که از عمق جان آموزگار میدرخشید ،


در آسمان قلبم به یادگار نگاه داشتم


و هنوز هرگاه تیرگی روزگار جانم را فرا میگیرد ،


سوسوی ستاره ی پند معلم ،


روشنی بخش دل غبار گرفته ام می شود ...


معلم ، صبورانه بر لوح سپید و نانوشته قلبم ،


درس معرفت نگاشت و


من هرگاه ذره های گچ را بر دستان و صورت او دیدم ،


غرق در دنیای سرشار از کودکی ،


پنداشتم :


آموختن معرفت چه بار سنگینی است که آموزگارم ،


اینگونه بر زیر گرده های گچ پیر میشود ...


معلم موی سپید کرد و من آموختم .


آموختم ، اگر بابا آب داد ؛


معلم زلالی چشمه ی دانش را بی منت ، ارزانی جانم داشت .


آموختم ، اگر آن مرد با اسب آمد ؛


معلم با دنیایی پر از مهربانی ، بر بال فرشتگان خدا آمد .


آموختم ، اگر مادر مرا دوست دارد ؛


معلم عطوفت مادر دارد و دلسوزی پدر ...


هرروز نام مرا میخواند و تا نگویم حاضر دلش آرام نمی یابد ...


اولین درس برای من بابا آب داد ، نبود ...


درس نور و محبت بود ...


آموزگارم گفت :


فرزندم پرنده باش و به پرندگان در حال پرواز بیندیش ،


تا اوج گرفتن را بیاموزی ...


به گل های نوشکفته در بهار ایمان بیاور


تا روییدن و بالیدن را حس کنی ...


معلم ، تنها معلم نیست ؛


نقاش است ؛


بر ذهن آینده سازان میهن نقس دوستی و صلح مینگارد .


خالق است ؛


بر لوح پاک قلب ها خاطره خوش دانایی می آفریند .


بازیگر است ؛


وقتی سبد زندگی اش خالی از نان و سیب است ،


زمانی که فرزندش در تب بیماری میسوزد ،


آنگاه که دلش از تبعیض اجتماع لبریز از غم و درد است ،


باز به کلاس می آید و لبخند بر لبانش نقش می بندد ،


لبخندی که نشان از آزادگی و گذشت دارد ...


بدین گونه بازیگر نمایش تلخ زندگی میشود ...


نقش بازی میکند تا شاگرد همچنان شاد بماند و


بی خبر از از آتش درون معلم ........


 


و امروز روز توست ... روزت مبارک ...


نوشته شده در سه شنبه 12/2/91ساعت 9:50 عصر بهـ دستانــ زهرا نظرات ( ) |

... قهقهه ی مستانه ام از سر دلتنگی تو نیست


آنگاه که مرا در آغوش میکشیدی ،


از سر شوق قهقهه سر میدادم ...


به یاد آن روزها میخندم ،


که گفتی میمانی!


تا آخرش ...


اما افسوس که من آخرش را نفهمیدم!


گمان کردم آخرش یعنی تا ابد!


نمیدانستم کوته نگری ...


آخر ِ تو زود تمام شد؛ خیلی زود ...


و من هنوز به یاد آغوشت میخندم!


هرکه بود به حال خودش میگریست!


اما گریه چرا؟!


وقتی که میدانستم دوستم نداشتی!


وقتی که میدانم تمام آن روزها شوخی بود!


شوخی که گریه ندارد ...


اما نمیدانم چرا میپندارند دیوانه ام!


مگر هرکه به شوخی تلخت میخندد دیوانه است؟!


راستی با چند نفر دیگر شوخی کردی؟


فکر کنم اولین نفر من بودم ...


چون شوخی ات تکراری نبود برایم!


جایی نشنیده بودم دوستت دارم را ...


یادت می آید تا این را گفتی خندیدم؟!


پرسیدی چرا؟


گفتم شوخی عاشقانه ای بود ...


اما الان که تنهاترین تنهایم ؛


نمیدانم چرا این شوخی ها را جدی گرفته ام؟!


خدا هم نمیداند جنبه ام دارد ته میکشد!


تو را میدهد و تا به خودم می آیم ،


که چه هدیه ای گرفتم،میگیرد!


اگر میدانستم که هدیه ام تاریخ انقضا دارد قبولش نمیکردم ...


راستی الان کجایی؟


شاید داری میخندی!


به من!


به دلتنگی هایم!


به حرف هایم!


ای کاش حداقل از دور میدیدمت!


فقط میدیدمت ...


چشم هایت را ...


فکر کنم آنها اولین چیزهایی بودند


که با من سرشوخی داشتند ...


بی مزه ها همیشه می آیند در ذهنم


و مغزم را مشغول میکنند ...


آن موقع است که عاجزانه طلب باران دارم ...


شاید باران بشوید مغزم را ...


----------------------------------------------


پ ن 1 : نویسنده : آزاده


پ ن 2 : این نوشته ؛ واقعیت ندارد !!


 


نوشته شده در پنج شنبه 7/2/91ساعت 7:32 عصر بهـ دستانــ زهرا نظرات ( ) |


پارسال بود . همین چند ماه پیش...


هر روز انتظــــــــار میکشیدم ...


چشمانم را به در کلاس میدوختیم تا ، کسی بیاید و بگوید اردوی شلمچــــه میرویم ...


هر سال فقط سومی ها را میبردند.


از سال اول دبیرستان مدام اننتظار میکشیدم که سومی شوم و بروم ...


و اما من سومی شدم ؛ امــــا ...


تا اینکه فهمیدیم امسال دومی ها را میبرند .......


و این خود زجری کشنده و تلــــخ بود ...


به قول قیصر :  تلخ بود مثل تمرین حساب و هندسه


مثل تنبیه مدیر مدرسه


تلــــخ مثل خنده ای بی حوصله ......


خلاصــــه سومی ها را نبردند


و من مانند مادری که آخرین فرزند بازگشته از جنگ فرزندش نیست ،


غمگــــین بودم ...


سخــــت است ...


ســــه سال انتظار این روز را بکشی اما نشــــود ...


دلــــت میگیرد ...


با خودت میگویی مگر چه کرده ام که شهدا من را نطلبیده اند ...


با زمین و زمان میجنگی ...


حس گنــــاه کار بودن را میکنی ...


حس بــــدی است ...


تا اینکه دومی ها رفتند و بازگشتند ...


وقتی برایمان از شلمچه میگفتند دیگر دلم پــــر کشید برای آنجا ...


دلم لــــه لــــه میزد برای رفتن ...


تا اینکه روز 14 فروردین یعنی اولین روزی که در سال جدید  به مدرسه میرفتم ،


گفتند سومی ها را میبریم شــــ لــــ مــــ چــــ ه ...


نمیدانم چطور حالات احساسیم را توصیف کنم ...


اما فقط همین را میتوانم بگویم که خوشحال بودم ...


و من دعوت شدم ...


به شلمچــــه ، طلائیــــه ، دوکوهــــه ، دهلاویــــه ، ارونــــد ، فکــــه ، هویــــزه و ...


نام این مکان ها را فقط و فقط شنیده ام


و شنیدن کی بود مانند دیدن ...


میدانی ... بارها و بارها این مناطق را رفته ام ...


با ذهن و خیالم ...


اما این بار فرق دارد ...


میدانی چه فرقی ؟ اینبار با دلم و جسم و جانم میروم ...


برایم دعــــا کنید ...


خدا کند آدم برگردم  ، اگر برگشتم ؛  و اگر نه ، که اصلا برنگردم ...


دعوت شده ام ؛ به سرزمینی که ملائک در آن سجده میکنند


و برای بوسه زدن بر خاکش سبقت میگیرند ...


سرزمینی که پدران و بردارانم برای خاکش سینه ها سپر کردند ...


سرزمینی که آنقدر خاکش مـــ‍قـــــدس است که روی تابلویی نوشته اند :


با وضــــــــو وارد شــــوید ...


پدرم میگوید شلمچه سرزمین عاشــــقان خداست،


عاشقانی که بی هیچ منتی رفتند و جان و بدن خود را دادند ...


اینجا سرزمین مــــردان بی ادعــــا است ...


میگویند آنجا که میروی دلت از هر چیزی غیر از خدا برداشته میشود ...


دلت پر میشود از خـــــــــدا


میگویند شلمچه بهشــــت روی زمین است .....


میگویند آنجا که میروی دلتنگ میشوی  ...


دل که تنــــگ شود دیگر مرد و زن ندارد


اشــــک میدود گوشه ی چشمانت


چشمانی که آتش فشان دلــــند...


و این اشک ها سر میخورند روی گونه هایت


و دلتنگیت را آنجا فقط و فقط با خدا و شهیدانش پر میکنی ... و دیگر هیچ ...


وقتی این چیز ها را میگویند دست خودت نیست ...


دلت پر میزند برای رفتن ...


و من از طرف شهیدان شلمچه دعوت شده ام ...


خدا کند دعوت نامه ام را پس نگیرند ...


قول میدم تا 5 اردیبهشت که میروم خوب باشم ...


خوب خوب خوب ....



دعا


نوشته شده در جمعه 25/1/91ساعت 1:33 عصر بهـ دستانــ زهرا نظرات ( ) |


  (لطفا اسپیکر خود را روشن کنید...


شاید اینگونه خط خطی های قلمم زیباتر به چشم آمد )


--------------


میگویند بنویس . بنویس تا خالی شوی.تهی از همه چیز. و من مانند کودکی حرف شنو مینویسم.


مینویسم تا خالی شوم ... تهی از همه چیز ...


مینویسم تا بشکند سکوت مرگ بارم...


مینویسم از غم هایم ... آری ... غم ...درست است ... من هم مانند شما غم دارم ...


غمگینم ، دلتنگم و هزار چیز دیگر ...


همیشه از دیگران میشنیدم  که میگفتند


کسانی که ظاهری پر انرژی و شاد دارند در سینه و دلشان پر از غم است


و من اکنون به این حرف رسیده ام ...


دخترکی شادم ... پرانرژی ... گستاخ ... بازی گوش و بسیار شیطان ...


اما ... دلم چه ؟


آه ... دلم ...


آنروز داشتم فکر میکردم من دلقک زندگی خویشتنم ...


آری دلقک ... میخندانم تا خندانده شوم ...


دیگران را میخندانم تا خودم هم بخندم ...


اما هیچکس نمیداند این دخترک بازیگوش و شیطان و پرانرژی دلی پر از غم دارد .


گاهی وقتی به فکر فرو میروم و بعد آه میکشم خودم دلم برای خودم میسوزد .


آه هایم از سینه ای گداخته بیرون میزنند ،  بی آنکه دلم را ترمیم دهند .


گویی که فقط مرا دلداری میدهند ...


همین و بس ....


خدایا ، کفر نمیگویم ، اهلش هم نیستم ، اما میخواهم بدانم چرا آفریده شدم ؟


که غم های دنیا را بکشم و غم خورش باشم ؟ که بسوزم و بسازم ؟


نمیدانم .. شاید قسمت بوده است ...


آه قسمت ..... چه واژه ی غریبی ! هیچگاه معنیش را نفهمیدم ...


مگر نمیگویند خدا در دل های شکسته است ؟ پس خدایا تو چرا در دل من نیستی ؟


شاید از کوچکی دل من است که تو را حس نمیکنم ....


کاش دلم بزرگ میشد ... بزرگ بزرگ ...


به وسعت خشکی ها ... نه ، دریاها .... نه ، به وسعت کل جهان .....


میخواهم حست کنم ... دلم لک زده است برای حس کردنت ...


نمیگویم همه ی زندگیم تلخ است . نه . هرگز . شاید اکثر آن شیرین باشد .


راستش را بخواهید فقط یک غم دارد .


کم است . یک ، عدد کمی است . خیلی کم . اما همین یک غم نابودم کرده است .


داشتم میگفتم ....


آری اکثر زندگیم شیرین است اما این غمم آنقدر قوی است  که تمام شیرینی زندگیم را تباه میکند .


زمانی که شادم و فارغ از همه چیز ، اگر غمم بی مهابا و پا برهنه به میان ذهنم بدود ؛


تمام و کمال شیرینی زندگیم از بین میرود .


این درد من است ....


دیگر نمیدانم چه بگویم ... از چه بگویم ... در دلم پر از چیز است اما قلم دیگر توانایی نوشتن آن را ندارد ...


فقط این را بگویم


همیشه ، دلم میخواست ، هیچکس غم نداشت ...


از این واژه همیشه متنفر بودم و هستم و خواهم بود ...


گاهی حس میکنم ایوب هم صبرش تمام میشد دیگر !


ایوب هم انسان بود .


مانند من .. مانند شما ... مانند ما ...


خدایا یعنی من را همردیف ایوبت میدانی ؟ من کجا و او کجا ... !!!!!


خدایا صبر ایوب هم اگر داشتم دیگر تمام میشد ...


-----------------


زهرا نوشت 1 : میدونم نوشتم اصلا و ابدا خوب نبود :)


خب آخه اولین بارم بود توی عمرم که چیزی نوشتم . به بزرگی خودتون ببخشید


زهرا نوشت 2 : گاهی گمان نمی کنی و می شود، گاهی نمی شود که نمی شود ؛


گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است، گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود ...


(کاش این دفعه قرعه به نام من میشد ... کاش ...)


زهرا نوشت 3 : برای همه ی مریضان و بیماران (أَمَّن یُجِیبُ) بخوانید .


زهرا نوشت 4 : برای دل غم زده ام (الا بذکرالله) بخوانید .



 



نوشته شده در یکشنبه 20/1/91ساعت 7:23 عصر بهـ دستانــ زهرا نظرات ( ) |

هفت شماره را میگیرم ...


(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)


... بــــــــــــــــــــوق ...


شماره مورد نظر در شبکه زندگی انسانها موجود نمی باشد،
لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !


 

هفت شماره دیگر



(دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما )

... بــــــــــــــــــــوق ...

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد !
.
.
.
.

باز هم هفت شماره دیگر


(خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یکتا)

... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ...



... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید
... بــــــــــــــــــــوق ...

سلام ... خدای من !

اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یکبار !

من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچکس، هیچ جوابی نداد !
شماره تماس من :



(غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع)

 

منتظر تماس شما هستم .

 

 انسان !



پ ن 1 : این روزها جنس حالم زیاد مرغوب نیست ...

پ ن 2 : این روزها هیچ کس .... از هیچ راهی ... مرا نمیفهمد ....

پ ن 3 : برای دل غم زده ام الا بذکر الله بخوانید ....


نوشته شده در چهارشنبه 16/1/91ساعت 11:42 عصر بهـ دستانــ زهرا نظرات ( ) |


گاهی آنقدر از گریه پُری که


 دیگر گریه جوابت نمی دهد

آن زمان است
که تمام لحظه هایت می شود بغض

نگاهت

نفس
کشیدنت

سلامت

نشستنت

ایستادنت

رفتنت

آمدنت

بیداری
و خوابیدنت،

حتی خندیدنت می شود بغض

بغضی که مدام بهانه
می خواهد

تلنگری برای شکستن


برای هق هق ...


-----------------------------



پ ن 1 : زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما میماند ...



پ ن 2 : نوروز این رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم


 قلبهایمان جای حضور دوستانمان هستند  ...


پ ن 3 : پیشاپیش سال 91 رو به تمامی دوستانم تبریک عرض میکنم .


امیدوارم سال پر برکتی رو داشته باشید .


 



نوشته شده در پنج شنبه 18/12/90ساعت 4:47 عصر بهـ دستانــ زهرا نظرات ( ) |



گفتم: خسته ام!



گفتی: از رحمت خدا نا امید نشوید(زمر:53)


گفتم: هیچکی نمیدونه تو دلم چی میگذره؟


گفتی: خدا حائل است بین انسان و قلبش(انفال:24)


گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم!


گفتی: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم(ق:16)


گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!


گفتی: منو یاد کنید تا یاد شما باشم(بقره:152)


گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل!


گفتی: خدا نسبت به همه مردم-نسبت به همه-مهربونه(بقره:143)


گفتم: دلم گرفته!


گفتی: باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند(یونس:58)


گفتم: توکلت علی الله!


گفتی: خدا اونایی رو که توکل میکنند دوست داره(آل عمران:159)


گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم!


گفتی: من که نزدیکم(بقره:186)


گفتم: تو همیشه نزدیگی؛من دورم...کاش میشد بهت نزدیک شم!


گفت: هر صبح و عصر،پروردگارت را پیش خودت،با خوف و تضرع و با صدای آهسته یاد کن(اعراف:205)


گفتم: این هم توفیق میخواهد!


گفتی: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟!(نور:22)


گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی!


گفتی: پس از خدا بخواهید ببخشدتون و بعد توبه کنید(هود:90)


گفتم: با این همه گناه...آخه چیکار میتونم بکنم؟


گفتی: مگه نمیدونید که خداست که توبه را از بنده هاش قبول میکنه؟(توبه:104)


گفتم: دیگه روی توبه ندارم!


گفتی:(ولی) خدا عزیزه و دانا،او آمرزنده گناه است و پذیرنده ی توبه(غافر2-3)


گفتم: با این همه گناه برای کدوم گناهم توبه کنم؟


گفتی: خدا همه گناه ها رو میبخشه(زمر:53)


گفتم: یعنی بازم بیام؟بازم منو میبخشی؟


گفتی: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟(آل عمران:135)


گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم!آتیشم میزنه؛ذوبم میکنه؛عاشق میشم!توبه میکنم!


گفتی: خدا هم توبه کننده و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره(بقره:222)


ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک!


گفتی: خدا برای بنده اش کافی نیست؟(زمر:36)



نوشته شده در دوشنبه 8/12/90ساعت 8:48 عصر بهـ دستانــ زهرا نظرات ( ) |

 


خداوندا 


اگر روزی بشر گردی 


 ز حال ما خبر گردی 


 پشیمان می شوی از قصه خلقت 


از این بودن ؛ از این بدعت






 


 خداوندا 


اگر در روز گرما خیز تابستان ، تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری  


و قدری آن طرف‌تر ، عمارت‌های ‌مرمرین بینی 


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


 زمین و آسمان را کفر می‌گویی ... 


نمی گویی ؟


 





خداوندا


نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است



چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است 



 


( دکتر علی شریعتی )



نوشته شده در چهارشنبه 3/12/90ساعت 9:37 عصر بهـ دستانــ زهرا نظرات ( ) |




گاهی دلم میخواد خودم رو بغل کنم


 



ببرمش روی تخت بخوابونمش 


 



ملافه رو بکشم روش


 



دست ببرم لای موهاش و نوازشش کنم


  



حتی براش لالایی بخونم 


 



درست میشه...درست میشه  


  


اگر هم نشد به جهنم 


 


 تموم میشه .....تموم میشه   


 


وسط گریه هاش بگم غصه نخور خودم جان  



 


------------------------------------------------


می دانی؟. . .


 


یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی : "تـعطیـــــــــــل است"


 


 و بچسبانی پشت شیشهـــــ ی افـکارت. .


 


باید به خودت استراحت بدهی. . .


 


 دست هایت را زیر سرت بگذاری و به آسمان خیره شوی . . .


 


  بی خیال ســوت بزنی و 


 


در دلـت بخنــدی  


 


به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند


 


آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند !!!



 


نوشته شده در سه شنبه 25/11/90ساعت 11:56 عصر بهـ دستانــ زهرا نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pars Skin