سفارش تبلیغ
صبا
هر که در این بزم مقرب تر است ... جام ِ بلا بیشترش میدهند ...

پارسال بود . همین چند ماه پیش...

هر روز انتظــــــــار میکشیدم ...

چشمانم را به در کلاس میدوختیم تا ، کسی بیاید و بگوید اردوی شلمچــــه میرویم ...

هر سال فقط سومی ها را میبردند.

از سال اول دبیرستان مدام اننتظار میکشیدم که سومی شوم و بروم ...

و اما من سومی شدم ؛ امــــا ...

تا اینکه فهمیدیم امسال دومی ها را میبرند .......

و این خود زجری کشنده و تلــــخ بود ...

به قول قیصر :  تلخ بود مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلــــخ مثل خنده ای بی حوصله ......

خلاصــــه سومی ها را نبردند

و من مانند مادری که آخرین فرزند بازگشته از جنگ فرزندش نیست ،

غمگــــین بودم ...

سخــــت است ...

ســــه سال انتظار این روز را بکشی اما نشــــود ...

دلــــت میگیرد ...

با خودت میگویی مگر چه کرده ام که شهدا من را نطلبیده اند ...

با زمین و زمان میجنگی ...

حس گنــــاه کار بودن را میکنی ...

حس بــــدی است ...

تا اینکه دومی ها رفتند و بازگشتند ...

وقتی برایمان از شلمچه میگفتند دیگر دلم پــــر کشید برای آنجا ...

دلم لــــه لــــه میزد برای رفتن ...

تا اینکه روز 14 فروردین یعنی اولین روزی که در سال جدید  به مدرسه میرفتم ،

گفتند سومی ها را میبریم شــــ لــــ مــــ چــــ ه ...

نمیدانم چطور حالات احساسیم را توصیف کنم ...

اما فقط همین را میتوانم بگویم که خوشحال بودم ...

و من دعوت شدم ...

به شلمچــــه ، طلائیــــه ، دوکوهــــه ، دهلاویــــه ، ارونــــد ، فکــــه ، هویــــزه و ...

نام این مکان ها را فقط و فقط شنیده ام

و شنیدن کی بود مانند دیدن ...

میدانی ... بارها و بارها این مناطق را رفته ام ...

با ذهن و خیالم ...

اما این بار فرق دارد ...

میدانی چه فرقی ؟ اینبار با دلم و جسم و جانم میروم ...

برایم دعــــا کنید ...

خدا کند آدم برگردم  ، اگر برگشتم ؛  و اگر نه ، که اصلا برنگردم ...

دعوت شده ام ؛ به سرزمینی که ملائک در آن سجده میکنند

و برای بوسه زدن بر خاکش سبقت میگیرند ...

سرزمینی که پدران و بردارانم برای خاکش سینه ها سپر کردند ...

سرزمینی که آنقدر خاکش مـــ‍قـــــدس است که روی تابلویی نوشته اند :

با وضــــــــو وارد شــــوید ...

پدرم میگوید شلمچه سرزمین عاشــــقان خداست،

عاشقانی که بی هیچ منتی رفتند و جان و بدن خود را دادند ...

اینجا سرزمین مــــردان بی ادعــــا است ...

میگویند آنجا که میروی دلت از هر چیزی غیر از خدا برداشته میشود ...

دلت پر میشود از خـــــــــدا

میگویند شلمچه بهشــــت روی زمین است .....

میگویند آنجا که میروی دلتنگ میشوی  ...

دل که تنــــگ شود دیگر مرد و زن ندارد

اشــــک میدود گوشه ی چشمانت

چشمانی که آتش فشان دلــــند...

و این اشک ها سر میخورند روی گونه هایت

و دلتنگیت را آنجا فقط و فقط با خدا و شهیدانش پر میکنی ... و دیگر هیچ ...

وقتی این چیز ها را میگویند دست خودت نیست ...

دلت پر میزند برای رفتن ...

و من از طرف شهیدان شلمچه دعوت شده ام ...

خدا کند دعوت نامه ام را پس نگیرند ...

قول میدم تا 5 اردیبهشت که میروم خوب باشم ...

خوب خوب خوب ....

 

شلمچه


+تاریخ جمعه 91/1/25ساعت 1:33 عصر نویسنده *زهرا بانو* | نظر